مهرباني، ناداني و دلخوشي
دخترك خودش را به خواب زده! شايد براي اينكه راه نرود و در آغوش مادر جا خوش كند. چشمهايش را به هم فشار ميدهد و گاهي كه مي شنود درباره اش حرف ميزنند، خنده اش را پشت لبش پنهان ميكند. نميداند كه مادر فهميدهاست. چشم بسته و در خيال خودش كلك باز بزرگي است.
شهر ساكني است، شهر نادانها! همان شهري كه مردمش به غايت دانا بودند اما چون همه از آنها بهره ميبردند و آنها احساس زيان ميكردند كه: چرا ديگران از ما سود ببرند؟ تمام ميشويم! خودشان را به جهالت زدند. كمكم ندانسته نادان شدند. حتا يادشان رفت كه دانايي يعني چه. حالا ناداني شده نصب العينشان و به جاي دانايي ستايشش ميكنند.
دل خوش نكن به سبيل چربت. اگر همينطور از سبيلت بچكد كه به روغن چرب كردهاي براي بينياز نشان دادن خودت، آنوقت سر سفره جايت نيست. گاهي بايد فقرت را بيرون بريزي. بايد ياد گرفت كجا لباس نو به كار ميآيد و كجا پلاس و پشمينه، كجا خوابزدگي و كجا ابراز ناداني. عقل شايد همينجاها به كار آيد.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠۸ ق.ظ توسط مریم برادران
