مهربان باش...
پیرمرد روی چهارپایه روبروی خانه اش می نشست. هر روز غروب که به خانه برمی گشتم به بودنش عادت کرده بودم. آن روز نبود.
*
صبح زود در خانه اش باز بود. چند نفر در رفت و آمد بودند، غمگین. حدس زدم باید اتفاقی افتاده باشد.
*
صدای قران، پارچه مشکی، آدمهایی در رفت و آمد...
*
دم رفتن اشکهایش ریخته بود و به همسرش گفته بود «من نگران تو هستم. مواظب خودت باش.» زن میگریست و برای همه تعریف میکرد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤۳ ق.ظ توسط مریم برادران
