برای تولدت
امسال سختتر از سالهاي قبل. گاهي حس ميكنم بوي نفاق ميدهد كوچههامان. همه جا چراغاني و ربان كشي و شيريني و شربت. اما حس خوبي ندارم.
ميگويند وقتي شاد ميشوم، تو هم شاد ميشوي و از غصهام غمگين. برايم دعا ميكني و از كنار خانهام ميگذري و حتما بارها تو را ديدهام و نشناختهام. ميگويند گرههاي دلم به دستان تو باز ميشود. نامه عملم را بارها ديدهاي و بيشتر از خودم بر من گريستهاي و كمتر شادي كردهاي.
ميداني، هروقت دعا ميكنم كه بيايي، دلم آشوب ميشود. گاهي دعايم را نيمه رها ميكنم، شك ميكنم. به خودم شك دارم. اگر بيايي و باز هم نشناسمت....
ميگويند وقتي بيايي خيلي از مسيحيان مي شوند حواري تو. آنوقت خيلي از مسلمانهاي سينه چاكت، شمشير ميكشند به رويت.
ميگويند يكي از تفسيرهاي سوره والعصر درك زمانه تست. اينكه كسي كه زمانه تو و تو را درك كند تازه ميفهمد همه زندگيش در خسران گذشته، تازه ميفهمد زندگي يعني چه و چه لذتي دارد. يعني دنيا با بودنت بهشت ميشود.
ميگويند.... خيلي چيزها شنيده ايم و حتا بارقههايي حس كردهايم اما چرا هنوز پاي در گليم؟ آيا ما از قوم بني اسرائيل ملعونتر نيستيم؟ نمي دانم.
«چه انتظار عجيبي!
تو بين منتظران هم
عزيز من چه غريبي
عجيبتر كه چه آسان
نبودنت شده عادت.
نه كوششي، نه وفايي
فقط نشسته و گفتيم: خدا كند كه بيايي...»
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٦ ق.ظ توسط مریم برادران
