میگویم: امروز روز خوبی بود. میخندد و نگاهش انگار میخواهد چیزی را گوشزد کند.
میگویم: چیه؟ چیزی میخواستی بگی؟
میگوید: یادته اون قصه دوتا دوست که ...
لازم نیست بقیهاش را بگوید. یادم هست. همان دوتا که یکی مرد و تقاص چند روز معطلیش این بود که یک روز گفته بود: چه باران به جایی! و شنیده بود: کدام کار ما نابجا بوده؟ ...
خوشی توی دلم میماسد. یادم رفته بود قرار است ما خوب باشیم نه روزها که همیشه خوبند و خدایی که خوبت آفرید.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٦ ب.ظ توسط مریم برادران
