ايمانم آرزوست
مامان می گوید «پدرم وقتی حاجتی داشت دو رکعت نمار موسی بن جعفر می خوند. رد خور نداشت.»
نمی دانم چه اتفاقی افتاده اما این حرفها حسرت و نگرانی و گنگی دارد. حسرت ایمان قدیمی ها، نگرانی از اینکه وقتی چیزهایی از این دست می شنویم، تعجب می کنیم و اصلا نمی توانیم بفهمیم یعنی چه و گنگی رابطه هایی که وجود دارد، چه درک کنی و چه نکنی.
تکوین راه خودش را می رود، نیروهای ماورایی خیر و شر کار خودشان را می کنند و ما فارغ از همه چیزهایی که به ما و زندگیمان، به حقیقتمان مربوط است، بی توجه زندگی می کنیم!
ایمان چیز عجیبی است، انسان باایمان عجیب تر.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۱٦ ب.ظ توسط مریم برادران
