امام انسان
«مرد را به جرمی آوردند. چشمش به او افتاد. از دوستانش بود، از آنها که دامن عبایش را میبوییدند. جرم جرم است. شمشیر را بالا برد. دست مرد بر زمین افتاد؛ خون چکان. مرد آن را با دست دیگرش برداشت.
ابن الکواء دشمنی است در انتظار فرصت. جلو میآید و با نگاهی پر از ترحم، پر از دلسوزی، میپرسد: «دستت را که برید، مرد؟»
مرد که دست خون چکانش را با خود به خانه میبرد، بریده بریده در میان گریه میگوید «دستم را شجاع مکی، باوفایی بزرگوار ...»
- دستت را بریده، تو باز با این نامها او را میخوانی؟
- چرا نخوانم؟ چرا نگویم شجاع مکی؟ چرا نگویم بزرگوار باوفا؟ ابن الکواء! عشق او با گوشت و خونم آمیخته است.»
فاطمه شهیدی، خدا خانه دارد، نشر معارف
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٥ ب.ظ توسط مریم برادران
