آمیزه اندوه و شادی
شصتمین سالگرد تولد ناظم بود و آنا، مجسمه ساز آذربایجانی، به دیدن او رفت. آنا که می دانست باقلوا شیرینی مورد علاقه اوست، دو چمدان پر از باقلوا برایش برد. اما ناظم تا شیرینی ها را دید گفت «باقلوای آذری دوست ندارم، شکرش روی دندان ها می ماسد. اصلا بلد نیستند خوب درستش کنند.» این حرف او به آنا برخورد و همان طور که گریه می کرد، گفت: «استاد، پدرناظم، چه هدیه ای می توانم تقدیمتان کنم تا دوستش داشته باشید؟» ناظم به همسرش ورا، با مهربانی نگاه کرد و گفت «موهای ورا را درست کن!»
وقتی مجسمه نیمتنه ورا تمام شد و به او نشانش دادند، خیلی خوشحال شد و به آنا گفت «بگو در ازای این کارت از من چه می خواهی؟» آنا چیزی خواست که فکرش را هم نمی کردند: یک خانه دو خوابه در آذربایجان! استاد با کسانی که در آنجا می شناخت و می توانستند این کار را برای او انجام بدهند حرف زد و بعد به آنا گفت «همه چیز رو به راهه.» چند وقت بعد آنا تلفن زد و گفت که آنها یک خانه سه خوابه به او داده اند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٦ ب.ظ توسط مریم برادران
