همه میچشيم؛ چشيدنی
یکی از علایقم خواندن و فکرکردن درباره مرگ است؛ چیزی که برای همه ما جذابیتهایی دارد و شاید چون زیادی ناشناخته است. برحسب اتفاق چند روز پیش کتابی دیدم به اسم تنهایی دم مرگ و خریدمش. حالا هم مشغول خواندنش هستم.
نگاه نویسنده به مرگ نگاه جامعه شناسانه است و من تا به حال چنین بعدی از مرگ را ندیده بودم و فکرش را نکرده بودم. مثلا میگوید با اینکه بشر پیشرفت کرده و سعی میکند همه چیز را برای آرامش و رفاه بیشتر فراهم کند و به ظاهر مرگهای مخوف (مثل مرگ گلادیاتورها در مبارزه با حیوانات درنده و ...) کمتر به چشم میخورند اما آدمهای امروزه خیلی دردناکتر میمیرند و حتا مرگ ناخوشایندتر شده است. دلیل اصلی آنرا این میداند که تمدن شکل همدردی آدمها را با محتضرین عوض کرده است. «دگرگونیای که مرحله کنونی تمدن به بار آورده است، در بیشتر افراد تولید بیمیلی و اغلب نوعی عجز در بیان عواطف شدید، چه در حیات عمومی و چه خصوصی، کرده است.... گفتگوی عاری از پریشانی همراه با یا درباره انسانهای دم مرگ دشوار مینماید؛ گفتگویی که آنها بسیار نیاز دارند.»
در جایی هم میگوید اینکه بزرگترها به بچهها درباره واقعیت مرگ حرفی نمیزنند خطای بزرگی است که کم کم به فکر جاودانگی در دنیا بدل شده و در بزرگسالی باعث ترس از مرگ میشود.
خلاصه که اینطور که پیداست برای خوب مردن، واقعی دیدن و درست اندیشیدن و تقویت عاطفه و احساس لازماند! و وقتی همه اینها درست بشود آیا بهشت از همینجا طلیعههایش ظاهر نمیشود؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٤ ق.ظ توسط مریم برادران
