زندگی وبالت نشود
وقتی کاری را مدتها انجام میدهی، میشود قسمتی از زندگیت. به آن خو میگیری، گاهی معتادش میشوی. خودت هم نمیفهمی!
کنکور کارشناسیام را که داده بودم، کتاب آنالیز و جبر نصیری را هر روز میخواندم. کتاب جذابی بود. میخواندم و لذت میبردم و نمیفهمیدم که چقدر دور و بریهایم را کلافه میکنم!
یک روز که رفته بودیم خانه همسایهمان که پسرش برق شریف خوانده بود و آنروز هم اتفاقا آمده بود به مادر و پدرش سری بزند، مادرم به او گفت: این دختر ما کنکورش تمام شده اما دست بردار نیست. همهش داره حل میکنه! چی کارش کنیم؟
او خندید و گفت: ولش کنین، معتاد شده.
راستش این حرف خیلی بهم برخورد. از همان روز سعی کردم درباره کارهام کمی فکر کنم. حتا به دلبستگیهایی که ناخودآگاه وبال میشوند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥۱ ق.ظ توسط مریم برادران
