سرش را كج كرد و موهاي لختش ريخت توي صورتش. با ظرافتي كه در همه كارهايش بود ، موهايش را زد پشت گوشش . خنديد و دوباره چشم دوخت به طرح هايي كه توي فنجان قهوه درست شده بود و گفت : "فالت هم مثل زندگيت شلوغه ." نگاهش مي كردم . مي خواستم همه حركات و خطوط چهره اش در ذهنم بماند . فال به چه كارم مي آمد ؟ ولي بهانه خوبي بود براي تماشايش . آخرين روزي بود كه با هم مي گذرانديم .
دو سالي مي شد كه براي رفتن به آمريكا اقدام كرده بود . مدتي پذيرش بهش نمي دادند . پذيرشش كه جور شد ، ويزا نمي دادند . ويزا كه درست شد ، خورد به يازده سپتامبر و همه چيز ريخت به هم . چند وقت دل داد به كار . هرجا رفت چند ماه ماند و آخر بدون اينكه حقوقش را بدهند ، آمد بيرون و باز هواي رفتن زد به سرش . پارسال شهريور فرم در خواست شركت در گردهمايي فارغ التحصيلان در تورنتو كانادا را فرستاد و دست بر قضا برايش دعوتنامه آمد . او هم آماده شد كه برود . به همين سادگي!
پايش را انداخت روي پاي ديگرش . فنجان را از نزديك تر نگاه كرد . دست ديگرش را زد به چانه و انگشت نشانه اش را بر گونه اش گذاشت. فالم را مي خواند و من حركاتش را مي پاييدم . گفت : " عزيزم زياد فكر نكن . من چه قدر تلاش كردم بروم آمريكا . آخر باد كلاهم را جايي انداخت كه فكرش را نمي كردم . " از اين حرفها زياد سر در نمي آورم . تقدير را قبول دارم اما به تدبير هم معتقدم . بلند شد رفت توي آشپزخانه . مثل هميشه فرز و سبك از اين طرف به آنطرف ميرفت و كارها را سروسامان مي داد. يكريز هم حرف مي زد ، با آن لهجه شيرينش كه بعضي كلمات را مي كشيد و از روي بعضي ديگر سريع مي گذشت .
نيمه شب دوتايي روي لبه تخت نشسته بوديم و " فراسوي نيك و بد " را برايم مي خواند . همانجاهايي از كتاب را كه دوست داشت و فكر مي كرد حرف دل اوست . مي خواند و با آب و تاب دليل مي آورد از دور و برش و تجربه هايش كه چقدر اين حرفها درست است .
خودش را انداخت روي تخت . گفت :" يه روز همه زندگيمو برات مي گم و تو بايد بنويسيش . مي شه يه رمان جذاب . مطمئنم ." و باز چيزهايي برايم تعريف كرد كه قبلا هم گفته بود . مادرش همان سال كه او دانشگاه قبول شد ، مرده بود . آرزو داشت دخترش دانشگاه صنعتي شريف قبول شود و براي ادامه تحصيل برود خارج . آرزوهاي مادرش را برآورده بود و خوشحال بود .
فرداي آن شب رفت و ماندگار شد . فرانسه مي خواند . دانشگاهي كه مي خواهد برود ، زبان اصليش فرانسه است . دوستان خوبي دارد . ارتباطمان با روش مسخره ميل زدن همچنان برجاست . آن وقتها كه دنبال كار رفتنش بود مي گفت دعا كنم زودتر برود . و من هيچوقت نتوانستم بگويم هرگز چنين دعايي نكردم .
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٢ ب.ظ توسط مریم برادران
