برای دکتر فياض بخش عزيز
آفتاب که زد، ماشین را کناری نگه داشتند که صبحانه بخورند. چوپانی آن دور و بر گله اش را میچراند. دکتر را که دید، جلو آمد. او را بغل گرفت و گفت «دکتر جون منو نمیشناسی؟» نمیشناختش. چوپان رفت و یک کاسه شیر برایش آورد. با ذوق و شوق تعریف کرد سال پنجاه و شش پایش شکست. برای درمان او را آورده بودند پیش دکتر. پایش را باید عمل می کردند. او هم آنقدر پول نداشت. دکتر او را معرفی کرد بیمارستان و خودش همه خرجش را داد. بعد از آن همیشه دکتر را دعا کرده بود و از خدا خواسته بود یکبار دیگر ببیندش تا بتواند تشکر کند. وقتی هم فهمیده بود او وزیر شده، دیگر از دیدنش ناامید شده بود.
دکتر دلش می خواست همه سلامت باشند و غمی نداشته باشند. دوست داشت کاری کند که هیچ معلولی توی خانه ها نماند. بارها این را گفته بود.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٥ ب.ظ توسط مریم برادران
