یا آدم شو یا از زمین کم شو!
خوشحالی که این روزها مثل بچه آدم می آیم و سرم گرم پروژه کذایی است و وقتی می پرسی اوضاع چطور است، از يافتههای جدید و فرمولهایی که هنوز کشف سرٌ نشدهاند اما کلید کارند و مقالههايی که سر نخها را دادهاند و هزار چیز دیگر میشنوی، خنده مسرت بخشی میکنی و میروی!
البته به تو چه ربطی دارد که من اینقدر عصبانیم. خودم قبول کردم این کار را انجام دهم و افتخار نداشته این تجربه عزیز را به نام خودم کنم! حالا در این دنیای منشورها گیر افتادهام و نه مجال بیرون زدن دارم و نه جرات اینکه یک روزم را اتفاقی به خودم اختصاص دهم. امروز داشتم میشمردم چند روز به انتهای پروژه مانده و من چطور باید چوب خطهایم را دسته کنم. هنوز به اندازه یک عمر من مانده!
تازه من این کار را دوست دارم و حالا به این روز رو به عصیان نزدیکم! گاهی فکر میکنم اگر مجبور به کار نادلخواهی بودم حتما دیوانه میشدم.
رام شدن کار سختی است؛ تن دادن به چیزهایی که میدانی مفیدند اما کمی با طبع سرکشت ناهمگون هستند. اما باید این کار را کرد. آدم شدن استخوان خرد کردن دارد! اينطوری که فکر میکنم روزگار بهتر میگذرد.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٢ ب.ظ توسط مریم برادران
