کشتی شکستگانيم...
تنها بازماندهي يك كشتي شكسته، به جزيرهي كوچك خالي از سكنه اي افتاد. او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.
سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را محافظت كند و دارايیهاي اندكش را در آن نگه دارد. اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود، به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان میرود.
متاَسفانه بدترين اتفاق مممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد. فرياد زد: «خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟»
صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسيد: «شما از كجا فهميديد من اينجا هستم؟»
آنها جواب دادند:«ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم.»
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤٦ ق.ظ توسط مریم برادران
