همین لباس زیبا
بچه گربه سیاه افتاده بود توی حیاط خونه مون. هرچی سعی می کرد نمی تونست از دیوارهامون که سنگه بره بالا و خودشو برسونه به مامان و همشیره خاکستریش که روی دیوار بودن. مضطرب شده بود. یه ریز میو می کرد و خودشو به در و دیوار می زد. مامانشم از اون طرف نگران نگاهش می کرد و غری می زد. چند بار پرید توی حیاط و دور و بر بچه ش پلکید و سعی کرد راه بالا رفتن رو یادش بده. اما نمی تونست. کوچولو بود. نیم خیزاش جواب دیوار بلند لیز ما رو نمی داد. براش صندلی گذاشتیم، نرده بون اوردیم، اما انگار شک داشت به کمک ما، طرفشون هم نمی رفت. خلاصه که تا صبح قصه ای بود. البته وسطاش خسته شد و رفت گوشه ای خوابید. اما مامانه و همشیره بالای دیوار بودن.
صبح انگار خیالشون راحت شد یا چشمشون دید که نردبون تله نیست. مامانه اومد و به بچه نشون داد که چطوری از پله های نردبون بالا بره. و او هم موفق شد و همه چیز به خیر و خوشی تموم شد.عصر سه تایی اومده بودن روی دیوار و چند دقیقه میو کردن و رفتن. انگار یعنی ممنون! خیلی عجیب بود. آخه میگن گربه ها بی سیرتن!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٧ ب.ظ توسط مریم برادران
