شکران يا کفران
خدا از عزراییل پرسید: در تمام این مدت که جان بندگانم را ستاندی، آیا لحظه ای بود که از این کار دلت به درد آید؟
عزراییل گفت: آری. یکبار فرمان دادی تا یک کشتی را با همه سرنشینانش غرق کنم الا مادری و فرزندش را. من هم چنین کردم. مادر خیلی پریشان بود. تا اینکه تکه چوبی پیدا کرد و با فرزندش خود را به ساخل رساند. آنوقت که خواست به کودکش شیر بدهد و گرسنگی او را بخواباند، امر کردی که جان مادر را بگیرم. در آن لحظه دلم به درد آمد.
خدا رو به جبرییل کرد و گفت: من به آب و باد و خاک و همه طبیعتم امر کردم که با آن طفل مهربان باشند و او را بپرورند. او بزرگ شد و به چنان پادشاهی رسید که کسی چون او نرسید. می دانی این طفل که بود؟
او نمرود بود که چنان پروردیمش و آنگاه او از روی جهل خلیل ما را به آتش انداخت و با تیر و کمان مرا نشانه گرفت!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٥ ب.ظ توسط مریم برادران
