عادت میکنی...
می گم: خیلی بدی. تو هم داری می ری؟ پس من چی؟ من دارم حسابی تنها می شم.
می خندی. از همان خنده های تلخ که بغض دارد. می گویی: ما می ریم که خودمون تنها بشیم. دیگه اینجا قابل تحمل نیست.
و اشکت می ریزد و من نفسم بند می آید. نمی دانم از تنهایی تو یا خودم یا غیر قابل تحمل بودن اینجا.
همه چیز یه جورهایی غریب شده. نه تحمل بغض فرو خورده ات را دارم و نه طاقت تلاشی که بی حاصل بماند. خودم را آماده کرده ام که به خواندن وبلاگی که از آن طرف دنیا خواهی نوشت، راضی شوم. وبلاگهایی که دیگر دارند برایم بی معنی می شوند؛ مثل همین رفتن ها که دارند به عادت تبدیل می شوند. حالم از عادت شدن چیزی به هم می خورد.
دلم برای كسی تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهمانی گل های باغ می آورد
وگيسوان بلندش را
- به بادها می داد
و دست های سپيدش را
- به آب می بخشيد
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٥ ب.ظ توسط مریم برادران
