سايه روشن
سایه ات سنگین است
آنقدر که روی شانه هایم
انگار باری است
مثل آن خواب
که به احترام نامت
ایستادم، تمام قد
و بار بر دوشم بود
سنگین، مثل سایه ات
قبل از آنکه بیایی.
نامت مثل نور قبل از صدایت
دلم را روشن کرده بود.
مثل یحیی (علیه السلام) نشانی داشتی برایم
و هر وقت می گویم مثل یحیی(علیه السلام)
مادر لب می گزد.
چرا یحیی (علیه السلام) نمی تواند تکرار شود؟
مادر باز هم دانه های تسبیح اضطرابش یکی یکی روی هم افتاد
و پدر گفت: چرا گفتی نیاید؟
و من نگفتم که سایه باید عمودی باشد
نگفتم که از سایه ظهر خوشم می آید و بس
نگفتم دلم را گره زده ام به نامت
و کور شده.
مادر می گوید: چشم حسود کور
و دلم می لرزد
نکند دل من هم حسود است یا نام تو؟
نگفتم به مادر که اسپند دود نکند
نگفتم دود نکندمان!
چه غم انگیز است که نمی شود خیلی چیزها را گفت.
کودکان سر به هوا چقدر تنهایند!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٧ ب.ظ توسط مریم برادران
