مهم بودن! مساله اين است.
... مادر از سياست و اوضاع جامعه سر در نميآورد. صداي اخبار كه به گوشش ميخورد و حدس ميزد اتفاقاتي در حال وقوع است، بدون اينكه سرش را به تلويزيون بگرداند ميگفت: «يك روز اين مملكت را بدهند دست من تا بگويم چه كار بايد كرد.» حنانه هم به اين چيزها زياد فكر ميكرد. كوچكتر كه بود فكر ميكرد اگر روزي رئيس جمهور بشود چه كارهايي بايد بكند. بزرگتر كه شد دوست داشت فقط يك آدم پولدار باشد تا از دنگ و فنگ سياست در امان باشد و به اندازهي رئيس جمهور مهم و مفيد بماند اما حالا نه دوست داشت رئيس جمهور باشد و نه يك آدم ثروتمند. هر دو اينها ميتوانست برايش غرور بياورد و او دوست نداشت روزي برسد كه به فكر ديگران نباشد. دور و برش اينطور ديده بود. ...
پ.ن1: البته حنانه از رییس جمهور بسیار مهمتر است.
پ.ن2: من به سهم خودم اعلام می کنم جزء آن دسته از آدمهای ملت نیستم که هدیه مزبور را به دولت بریتانیای کبیر داد. دلم نمی خواهد در باجی که به تک تک جاسوسها دادند هم شریک باشم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٢ ب.ظ توسط مریم برادران
