روزهای بی ساعتی
حافظه اش را از دست داده بود. برگشته بود به همان روزهایی که می رفت دم حجره مش باقر، شاگردی. هرچه زینب خاتون برایش توضیح می داد، باور نمی کرد. به زور شال و کلاه را ازش می گرفتند که بیرون نزند. زینب خاتون را هم نمی شناخت. می گفت تو مامانمی؟ من که هنوز زن نگرفته ام! چی؟ اینا بچه هامم؟ نوه؟ نتیجه؟
بالاخره با یک تزریق یک آمپول همه چیز برگشت به همین روزها، به صد سالگی حاجی. صد سال! حاجی چشم غره ای رفت و گفت: باور نکنید. اینا دروغ می گن من نود و هشت سالم بیشتر نیست. و می زند به زینب خاتون که : حاج خانم یادت نره امشب اسفند دود کنی.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٦ ب.ظ توسط مریم برادران
