بلال و ابوجهل
سیاه بود بلال، یک برده حبشی. سنگ را گذاشتند روی سینه اش. حجاز گرم بود، زمینهای آفتاب خورده اش داغ بود. بلال روی زمین داغ، زیر سنگ سخت، زیر رگبار تحقیر و توهین می گفت أحد.
شاید دنیا تغییر کرده باشد. آدمها متمدن شده باشند اما قصه سنگ و تحقیر و توهین هنوز هم هست، به شکلی مدرن. جاهلیت لباس عوض می کند اما هیچوقت نباید گول خورد که رخت می بندد و می رود.
جهل در من و تو هم هست و گاهی تضاد و جنگ درون خود ما شکل می گیرد، بین بلال و ابوجهلمان. اینجور وقت ها فشار آن سنگ را هم به تلخی حس می کنیم. آنوقت بلال أحد می گوید؟
می دانی که این سنگ می ماند. حتا اگر نگویی أحد. به ظاهر رفع می شود. کلنجار می ماند که هر از گاهی سر بلند می کند. در این میانه سربلند کیست؟
بلال اذان بگو تا دلم آرام گردد. اذان بگو که بدانم هستی، زنده ای، تاب آورده ای. بلال اذان بگو هرچند ممکن است ابوجهلم خواب آشفته اش برهم خورد و سربلند کند. اما تو سربلند باش.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٥ ب.ظ توسط مریم برادران
