بازی زندگی
بازیهای کامپیوتری مثل زندگی است. هر مرحله اش را که می گذرانی، جلوی چشمت مرحله جدیدی باز می شود که اصلا فکرش را هم نمی کردی. قبلا خودت را گول زده بودی که سختی این مرحله بگذرد، شاید بازی راحت تر شود. اما زهی خیال باطل.
اعتراف می کنم که هیچ وقت هیجان این بازیها مرا به سمت خودش نکشانده اما نگاه کردنش را دوست دارم. اینکه تلاش بازیگرها و کلنجارشان را می بینم یک حس خوب و زنده در من بوجود می آید. آنهایی که معتاد شده اند به این بازیها، همه خواب و خوراکشان می شود اینکه بدانند بعدش چه می شود. آخرش تمام می شود. غیر از این است؟ ازشان که بپرسی «حالا که چی؟» می گویند «خیلی حال می ده. هیجان انگیزه.»
گاهی به دور و برم که نگاه می کنم دلم می خواهد آدمها هم همینقدر نسبت به این بازیهای دنیا کمی شور و حرارت از خودشان نشان بدهند. از اینکه خستگی می آید و ناامیدی انتظار تمام شدن را بدون هیچ تلاش و تحرکی با خودش می آورد حالم گرفته می شود.
امروز تو هم اینطوری بودی! می خواستم بگویم شاید اگر یک دست بازی GTA Vice City بزنی، خیلی چیزها عوض شود!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٠ ب.ظ توسط مریم برادران
