باد ما را خواهد برد!
راستش را بخواهيد دارم غصه میخورم که چطور لگد زدم به بختم! مگر شانس چند بار دم در خانه آدم میآيد.
قصه غصه من از آنجا شروع میشود که چندماه پيش پيشنهاد کاری را به من دادند: اينکه نويسنده خاطرات سفر يک جناب بزرگی در اين ولايت باشم (به حق چيزهای نديده و نشنيده) و البته من قبول نکردم. اين غم انگيز است که با وجود اين همه نويسنده زبده در مملکت سراغ کی را هم گرفته بودند! اينکه قبول نکردم اصلا از روی خودخواهی بود. چون دوست نداشتم چيزی بنويسم که يا بايد تحريفش کنم و يا تحريفش میکنند. خلاصه قصه کمی سياسی بود.
گدشت. تا اينکه فهميدم کسی که تهيه کننده معظم فيلم معظم اخراجیهاست، فيلمبردار اين سفرها بوده که قرار بود من هم باشم.... و قسعليهذا! يعنی من میتوانستم آنقدر پولدار شوم؟! گفته بودند خوب فکرهايم را بکنم و من .... حالا بگوييد غصه دارد يا نه؟
خداوند عاقبتمان را به خير کند. آمين.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٢ ب.ظ توسط مریم برادران
