وقتی نیست ...


مجنون تشنه بود

 

از زیر قرآن رد شد و بوسیدش و بر پیشانی گذاشت؛ مثل روزی که می خواست به حج برود. با مادر و آقاجون خداحافظی کرد. مادر آب را پاشید پشت پایش. ابراهیم برگشت، خندید و دستش را بالا آورد و دوباره خداحافظی کرد.

 

مهدی بازیش گرفته بود. آنقدر کم پدر را می دید که همیشه از او غریبی می کرد اما این بار اخت شده بود و دور و بر ابراهیم می پلکید. ابراهیم به رختخواب تکیه داده بود و تند تند دانه های تسبیح دانه اناریش روی هم می افتاد. منتظر ماشین بود که بیایند دنبالش و برود منطقه اما دیر کرده بود. مهدی پایش گیر کرد به پای او و افتاد زمین. اما ابراهیم تکان نخورد. ژیلا اصلا نمی فهمید از دیشب که آمده چه اش شده! همیشه وقتی بود، خانه پر از محبت او بود. آنقدر که ژیلا گاهی به شوخی می گفت «وقتی می روی تا برگردی، من هنوز مشغول جمع کردن محبت های دفعه پیشت هستم.» اما این بار انگار سنگ شده بود. ژیلا دیگر نتوانست تحمل کند. گفت «خیلی بی عاطفه شده ای. چه ات شده؟»

ابراهیم صورتش را برگرداند و چیزی نگفت. ژیلا رفت جلو که چیزی بگوید. اما نتوانست. صورت ابراهیم خیس از اشک بود. یک آن ته دلش خالی شد. قبلا گفته بود «روزی که مساله محبت شما را با خودم حل کنم، روز رفتن من است.»

صدای زنگ در آمد. ابراهیم از جا پرید و ساکش را برداشت. اما وقتی پوتینش را پوشید، نشست و با حوصله بندهایش را بست. همیشه این کار را توی ماشین می کرد. مهدی را بغل گرفت، ژیلا هم مصطفی را. ابراهیم به مهدی گفت «بابایی تپل شده ای ها! فکر نمی کنی مامانی چطوری می خواد بزرگت کنه؟» و بوسیدش. دستی به سر مصطفی کشید و او را هم بوسید. بغض داشت ژیلا را خفه مِی کرد. کوتاه خداحافظی کردند.

 

با این عملیات موافق نبود. چندبار هم بحث کرده بود درباره نقشه عملیات. اما نتوانسته بود راضیشان کند. روزی که دستور قطعی رسید، با سکوت پذیرفت.

از شب عملیات خیبر که رزمنده ها آماده می شدند تا به خط بروند، ابراهیم یک لحظه هم از آنها جدا نشد. پا به پایشان کار می کرد و می رفت و می آمد. هر چه می گفتند «حاجی جون اقلا شما خط نرین. یه کم مراعات کنین. مواظب خودتون باشین» گوش نمی داد.

از خواب و خوراک هم افتاده بود؛ آنقدر که روز سوم، سر نماز بیهوش شد و مجبور شدند بهش سرم بزنند. یک دستش سرم بود و با دست دیگرش بی سیم را گرفته بود که از منطقه بی خبر نماند.

کلافه بود. نگاهش را از رزمنده ها می دزدید. خجالت می کشید. مجنون زیاد شهید گرفته بود. اما هنوز تشنه بود! از پشت جبهه هم کمکی نمی رسید. بچه ها از شدت عطش، قمقمه هاشان را از آب لب هور که پر از جنازه بود، پر می کردند و می خوردند. ابراهیم که این منظره را دید، رنگش پرید. هفت هشت تا قمقمه برداشت و زیر آن آتش رفت وسط هور. قمقمه ها را از آب آنجا که زلال تر بود، پرکرد و برگشت. آن روز خیلیها گریه او را دیدند و دعایش را که از خدا می خواست ببردش، شنیدند.

 

کم می شد کسی برود خط و سالم برگردد. دلش طاقت نیاورد. بلند شد و با میرافضلی سوار موتور شد که بروند خبر بگیرند. حالا کسی از او خبری نداشت. بالاخره توی معراج پیدایش کردند. صورتش رفته بود. از روی لباسش شناختند؛ بادگیر آبی و شلوار پلنگی با عرق گیر قهوه ای.

او را بردند دوکوهه که برای آخرین بار دوکوهه و رزمنده ها او را ببینند. هیچ کس حال خودش را نمی فهمید.  حاجی را گذاشتند توی آمبولانس که ببرند. بسیجی ها می دویدند دنبالش. انگار نمی خواستند این بار آخری از دستشان قصر در رود تا مثل همیشه دور و برش را بگیرند، سر و صورت و دستهایش را ببوسند و لپ هایش را برای تبرک بردارند

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0