وقتی نیست ...


تقصير

آقای «جیم» در نیم سال گذشته چهار جا عوض کرده است. یعنی جایش را عوض کرده اند. اول میزش در اتاق معاونت پژوهشی بود. بعد به دانشگاه جامع، بعد به معاونت آموزشی منتقل شد. متاسفانه هیچ کس میل همکاری با او ندارد. تا اینکه هفته پیش به اتاقی آمد که من دو روز در هفته در آنجا مستقر هستم و روزهای دیگر در حد سر زدن و سرکشی به کارها می روم. البته در این اتاق دو نفر دیگر هم هستند. یکیشان دائما نیست و دیگری دختر صبوری است که با هم کار می کنیم.

روزی که آقای «جیم» آمد، روز کاری من در آن اتاق بود. اقرار می کنم که آدم عجیبی است. هر وقت او را دیده ام مشغول به يک تقویم است یا کیف بزرگش را جلویش باز کرده، طوری که کسی نمی فهمد واقعا او به چه کاری مشغول است. مدتهاست که کاری ندارد و هرکاری به او واگذار می کنند آنقدر شاید و اما و اگر می آورد و بعد از پذیرفتن آنقدر خرابکاری می کند که طرف پشیمان می شود. این هم از مزایای رسمی بودن آدمهاست.

خلاصه آن روز ورودش یک ریز حرف زد و ما هم سرگرم کارها بودیم، تا جایی که می شد گوش می دادیم و البته زیاد وارد بحثهایش نمی شدیم. فردای آن روز هم آمده بود و انگار آنقدر مته شده بود که همکار صبور مرا از کوره بدر کرده بود. هرچند با اطمینان می گویم که حرف ناجوری نشنیده بود، اما روز بعد او را ندیدیم.

پنج روز می شد که از او خبری نداشتیم. گاهی حرفش که می شود واقعا احساس غم انگیزی به مان دست می دهد. امروز آنقدر کار داشتم که نتوانستم به اتاق مذکور سر بزنم. عصر که کارم تمام شد، یادم افتاد که باید از اتاق چیزی بردارم و با خود ببرم خانه. در اتاق باز بود و آقای «جیم» نشسته بود. ساعت حدودا 5:30 بود و تقریبا همه رفته بودند.

کیفش باز بود و سرش گرم. سلام کردم و پرسیدم «چرا نیستید؟» خندید و گفت «شما همکار خوبی هستید که فهمیده اید نیامده ام. آدمهای دیگر یادشان رفته بود که اصلا من قبلا وجود داشته ام.»

بعد هم فهمیدم برای مکدر نشدن اوقات آدمها سعی می کند دیر بیاید. حوالی ظهر می آید و از آنطرف تا دیر وقت می ماند. هرچند کار خاصی ندارد اما زن و بچه که دارد.

آقای «جیم» همه موهایش سفید است و روزگاری کلی پروژه انجام می داده و کارهایی از دستش برمی آمده. یادم هست که قرار بود کارهایی در زمینه بورس انجام بدهد و نمی دانم چرا انجام نداد. می دانم که دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف بوده و این یعنی احتمالا آدم علافی نبوده است. به هرحال وجود این آدم مرا آزار نمی دهد. اما خیلی مغزم را فعال می کند که چرا ... ؟


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0