حساب سرانگشتي
خیلی کوچولو بود. فکر کنم چهار پنج سال بیشتر نداشت. از سر واگن تا ته واگن از همه پرسید «فال میخوای؟»
پول خرد هم نداشت. هرکی بهش پول میداد، مثلا ۲۰۰ تومنی، میگفت « این دویست تومنه. فال من ۱۰۰ تومنه. خرد ندارما.»
خلاصه که چند دقیقه بعد دوستش اومد. ازش پرسید «چندتا فال فروختی؟»
پسر کوچولو یه ذره فکر کرد بعد انگشتاش رو آورد جلو و گفت «این قدر. این چندتاست؟»
دوستش زد توی سرش و گفت «همش چهارتا!»
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۳ ب.ظ توسط مریم برادران
