دوست علي برايش گل رز آورده بود . فرشته از ديدن گلها ذوق زده شده بود . دويد جلو كه گلها را از دست پسرش علي بگيرد . تا گلها را گرفت اشك توي چشمهاش پر شد . علي فكر كرد حتما تيغ گلها فرو رفته به دست مامان . آره . به خاطر تيغ بود . اما اشك فرشته از درد تيغ نبود . به قول هدي ياد شوهرجانش افتاده بود.
آنروز بابا يك دسته گل رز آورده بود برايشان . دوتايي عاشق گل ها شده بودند . اما نبايد كسي يا چيزي جاي فرشته را در دل منوچهر مي گرفت . نمي توانست هم بگيرد . منوچهر چشم از گلها برداشت و شروع كرد به قربان صدقه فرشته رفتن كه صورتت مثل گل است ، لبهات رنگ گل است ... . قربان صدقه ها كه تمام شد ، فرشته بلند شد گلها را برداشت كه ببرد بگذاردشان توي گلدان . از آشپزخانه سرك كشيد و به منوچهر گفت : ميداني از زبانم چيزي نگفتي .
منوچهر كمي فكر كرد و گفت : زبانت مثل تيغهاي گل است . فرشته روي عرش بود . دسته گلها را بغل زد كه بگذارشان توي گلداني كه آب كرده بود كه تيغي فرو رفت توي دستش . انگشتش را كرد توي دهانش و تازه فهميد منوچهر چه گفته . گلها را رها كرد و با غيظ آمد توي اتاق . منوچهر شمد را كشيده بود تا صورتش و ريز ريز مي خنديد .
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٤ ب.ظ توسط مریم برادران
