زهر برگ گل، دامنی چیده بودم
یک مشت گل یاس داشتم که عطرش مستم کرده بود. اما تا چشمم را باز میکردم، گلی در کار نبود. فقط دستم بوی گل ميداد! باز هم چشمم را بستم. چه بوی عطری! لطافت گلبرگها را هم حس میکردم. یک مشت گل داشتم. این بار دلم نمیآمد چشم باز کنم تا دوباره دچار حسرت شوم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٠ ب.ظ توسط مریم برادران
