مثل همه جمعه ها اضطرابي دلش را گرفته بود . نمي دانست چرا . دلش شور مي زد . مي دانست بيرون زدن از خانه هم آرامش نمي كند . نشست و فكرش را داد دست خاطره ها . ديروز با كسي كه دوستش داشت ساعتها حرف زده بود . روز شيريني داشتند . دلش را داد دست ديروز . اما ته دلش يه چيزي قل مي زد . ياد خوابي افتاد كه او برايش گفته بود . خواب ديده بود . توي خواب بهش گفته بودند : مهر عروست را پنجاه و نه شاخه گل نرگس كن . گل نرگس ، پنجاه و نه ... . چند بار با خودش تكرار كرده بود تا فهميده بود رمزش را .
عصر جمعه بود . سرش را بلند كرد به طرف آسمان . يا مهدي گفت . دلش آرام گرفت .
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
