در مشک تشنه جرعه آبی هنوز هست...
علی (علیه السلام) او را بغل گرفت. بوسید و زبان بر چشمان و دهان و دو گوشش کشید؛ تا جز حق نگوید، نشنود و نبیند. آنگاه بر گوش راستش اذان و بر گوش چپش اقامه گفت. سپس رو کرد به ام البنین و پرسید: «نامی برای پسرمان گذاشته ای؟»
ام البین جواب داد «تا شما هستید اجازه اين کار را به خودم نمی دهم.»
علی (علیه السلام) به یاد عمویش عباس، او را چنین نامید.
عباس خردسال بود که زینب(سلام الله) او را با خود به جلسات درسش می برد. مادرش، ام البنين، به او یاد داده بود که هرگز حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) را به نام صدا نزند و جز مولای خطاب نکند.
روزی مادر به او خوشه انگوری داد تا بخورد. انگورها برق می زدند. عباس کمی به آنها نگاه کرد و بلند شد. مادر پرسید: «کجا می روی؟»
گفت «می خواهم این خوشه را به مولایم حسین بدهم.»
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠۳ ب.ظ توسط مریم برادران
