لب شیرین شکر بار
رفته بودم مشهد؛ یه سفر خوب اتفاقی.
اتاقی که توی هتل بهمون افتاد، دقیقا روبه روی حرم بود. یعنی تا در اتاق رو باز کردیم، چشممون افتاد به گنبد امام و صدای نقاره که داشت طلوع رو خبر می داد، اتاق رو پر کرد؛ یه اتاق خوب اتفاقی.
تازه باب الرضا سر کوچه هتلمون بود؛ یه هتل خوب اتفاقی.
توی جلسه هایی که دور هم می نشستیم، تازه معلوم شد که مثلا اون کسی که بارها اسمش رو شنیدی یا کاری ازش دیدی و خوندی، اینه؛ آشنایی های خوب اتفاقی.
کلی اطلاعات کسب کردم و با جاهایی آشنا شدم که نمی دونستم اصلا وجود دارن؛ اطلاعات خوب اتفاقی.
همسفریهامو نمی شناختم. مهمون بودم، مثل بقیه آدمها. حالا یه عالمه دوست خوب دارم؛ دوستهای خوب اتفاقی.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٩ ق.ظ توسط مریم برادران
