کسی که انصاف ندارد، منتظر نيست.
سوار تاکسی که شدیم به همه خسته نباشید گرمی گفت. کمی جلوتر پشت ترافیک عذرخواهی کرد که مجبوریم معطل شویم و احتمالا حوصله مان سر برود. بعد گفت «می خواستم برم خونه. اما خیلی هوا سرده. دلم نیومد مسافرا بمونن توی راه.»
طبق معمول هیچ کس باور نکرد. مسافرها خندیدند و باهم پچ پچ کردند. احتمالا می گفتند «آره جون خودت. پول وسوسه ات کرد!»
هرکس پیاده می شد، خداحافظی می کرد و او را به پناه خدا می سپرد. من آخرین مسافر بودم. پیاده شدم و دویست تومنی را دادم. می خواستم بروم که گفت «صبر کن دخترم.»
بقیه پولم را پس داد؛ بیست و پنج تومن! و گفت «در پناه خدا باشی.» عید را تبریک گفتم و تشکر کردم.
انگاری اینقدر همه را طلبکار دیده ایم که دیگر باورمان نمی شود باید هرکس به اندازه حقش بردارد. نه اعتراضی می کنیم و نه تعجب. متاسفانه برعکس شده. آدم که می بینیم جا می خوریم. خدا را شکر هنوز آدم حسابی وجود دارد (البته بلانسبت شما)!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٠ ق.ظ توسط مریم برادران
