دستش را کرد توی جیبش و يک مشت پسته گذاشت کف دست فرشته . گفت : « خودت بخور . به کسی نده. » باز هم خواب منوچهر را ديده بود .
همان روز بعدازظهر علی بايش پسته خريده بود . گفته بود :«خودت بخور . به کسی نده .»! يک مشت از پسته ها را خورد و بای را گذاشت بالای سرش برای بعد . اما مرتضی رسيده بود و يواشکی پسته ها را خورده بود . سهمش از آن پسته ها همان يک مشت بود .
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٩ ق.ظ توسط مریم برادران
