پسر بچه چهار یا پنج ساله بود. تا جایی که می توانست دهانش را باز کرده بود و از ته حلق عربده می زد و به پهنای صورت اشک می ریخت. چرا؟ نمی دانم. پدرش با کمال خونسردی پشت سرش می آمد و هی سعی می کرد با وعده و وعید صدای او را ببندد. اما به نتیجه ای نمی رسید. انگار یاد چیزی افتاد که می دانست کارساز است. نیشخندی زد و گفت: «اگه بچه خوبی باشی می برمت شهروندا.»!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٧ ب.ظ توسط مریم برادران
