درياب وقت و درياب
زن سریع خودش را کنارم رساند و با لبخند نگاهم کرد و گفت «بیا باهم از خیابون رد شیم.»
و دستم را گرفت.
کمی جا خورده بودم که گفت «نترس. من ردت می کنم.»
تازه فهمیدم منظورش چیست. چراغ را نشانش دادم و گفتم «سبز که شد، رد می شم.»
خنده روی لبش خشک شد. شانه هایش را بالا انداخت و به ثانیه شمار چراغ نگاه کرد و کمی پا به پا کرد. اما انگار دلش نیامد 50 ثانیه طلاییش را پشت این چراغ مزاحم تلف کند. با ریشخند نگاهم کرد و رد شد.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٢ ب.ظ توسط مریم برادران
