سزاوار
میان سال بود. موهای جو گندمیش کمی ژولیده بود و کیف چرمی زهوار در رفته اش او را بیشتر شبیه پرفسورهای قدیمی نشان می داد. دم در دانشگاه صنعتی انگار دنبال جایی یا کسی می گشت.
مرد او را که دید، سرعتش را کم کرد و شیشه ماشین را پایین کشید و پرسید: می تونم کمکتون کنم؟
مرد ژولیده جلو آمد و سرش را خم کرد و گفت: می خوام برم بیمارستان رازی. اونجا سخنرانی دارم. چه جوری برم.
مرد به ساعتش نگاه کرد. احتمالا اگر او را میرساند، با ده دقيقه تاخير به جلسه میرسيد. در ماشینش را باز کرد که او بنشیند.
- من پزشکم. به چیز مهمی در زمینه جراحی قلب رسیده م که تحولی در علم پزشکی ایجاد می کنه. دارم می رم که توی سمینار اینا رو بگم. شاید سزاوار نوبل هم بشوم. شاید، شاید. اگه بذارن!
کیف چرمیش را به سینه اش نزدیکتر کرد و انگار چیز با ارزشی را می خواست از گزند دیگران دور کند، با دو دست محکم گرفتش! تیک عصبی خفیفی داشت و هر از گاهی یکی از شانه هایش بالا می رفت.
نزدیک بیمارستان رازی که شدند، مرد گفت «این هم بیمارستان رازی. بفرمایید.»
مرد ژولیده آشفتگیش بیشتر شد و گفت «خیلی ممنون آقای محترم. شما فکر می کنین جای دیگه هم سخنرانی باشه که من بتونم برم این تزم رو ارائه بدم؟»
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٤ ب.ظ توسط مریم برادران
