پرسيد : «موسي اين چيست در دستانت ؟ »
گفت : «عصايم . بر آن تكيه مي كنم و گوسفندانم را مي رانم .»
گفت :« آن را بيفكن .» افكند . مار شد . فرمود :«بگيرش .» گرفتش . شد همان چوب خشكيده كه بود . يعني مار و عصا هردو يكي هستند . حقيقتشان يكي است . با همين يك چشمه همه حقيقت هستي را در دل موسي ريخت .
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٩ ب.ظ توسط مریم برادران
