چند وقتي بود که يک کتاب درست و حسابي نخوانده بودم. خودم هم تنبل شده بودم و هرچه دست مي گرفتم، به ته نمي رساندم. يا تکه تکه مي خواندم. نمي چسبيد.
ديروز تصميم گرفتم بچه خوبي بشوم و دست از اين جموديت که بدجوري گريبانگيرم شده و حالم را گرفته، بردارم. بهترين داستانهاي کوتاه، مجموعه اي از داستانهاي مارکز است به ترجمه احمد گلشيری. از ديروز دارم مي خوانم. طبق معمول، داستانهاي مارکز با آن فضاهاي متنوع و جذاب، مرا رام کرده است. کسي به سرهنگ نامه نمي نويسد و بعدازظهر باشکوه بالتاسار را خوانده ام و بسيار هوس نوشتن در من زنده شده است.
راستش وقتی هوس می کنم بنويسم، ذوق خوب ديدن و زندگی کردن درونم جوان می شود. در حال حاضر مشغول نوشتن زندگی يک زن هستم که روزی بهايی بوده و حالا به قول خودش مسلمان عاشقی است و تنها پسرش شهيد شده است. تنها زندگی می کند و از تابستان به احد، پسر هجده ساله سرایدار مجتمعشان، خواندن و نوشتن یاد می دهد. احد تازگی ها انشا می نویسد. چند وقت دیگر باید برای احد کتابهای خوب ببرم که بخواند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٠ ب.ظ توسط مریم برادران
