دم در مسجد را آب پاشی کرده بودند. پله هاش خیس بود. دو تا پسر بچه توی کوچه بودند، یکی کمتر از 6 سال داشت و دیگری ده یازده ساله بود.
پسر کوچکتر گفت «بیا بشینیم روی پله.»
بزرگتره نگاه کرد و گفت «تو بشین.»
کوچیکه گفت باشه و نشست. بزرگتره گفت «حالا همینطور که نشستی، خودتو بکش اون طرف.»
او هم سرش را تکان داد و این کار را کرد. دوباره بزرگتره نگاه کرد و گفت «نه بابا، هنوز خیسه. یه بار دیگه خودتو بکش این طرف. آهان، حالا شد.»
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٧ ب.ظ توسط مریم برادران
