آن قديم ها سلاطين يك «باز» دست آموز داشتند كه روي ساعدشان مي نشاندند . براي آنكه باز را به خودشان عادت بدهند , چشم هايش را مي بستند . مدت طولاني بهش غذا نمي دادند . باز خوب كه گرسنه مي شد مي آوردندش پيش سلطان . سلطان چشم او را باز مي كرد مي نشاند روي ساعدش و بهش غذا مي داد . روز به روز ساعت هاي گرسنه ماندن باز را هم كم مي كرد . باز مي ديد تنها كسي كه به او خوبي مي كند و به دادش مي رسد و بهش زندگي مي دهد سلطان است . خب دست آموز مي شد . كجا بهتر از ساعد سلطان ؟ حتا اگر پر كشيده بود و رفته بود دور ، گوشش به صداي طبل سلطان آشنا بود . صدا را كه مي شنيد پر مي كشيد به طرف ولينعمتش .
« بشنيدم از هواي تو آواز طبل باز باز آمدم كه ساعد سلطانم آرزوست »
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٥ ق.ظ توسط مریم برادران
