وقتی نیست ...


 

 

کنار باغچه ایستاد و به گل و گیاه ها نگاه کرد. هر روز که برای پیاده روی می آمد، آنها را وارسی می کرد، ببیند چه تغییری کرده اند. چندتا از برگهای گل ریخته بود. به اشاره، نشان احمد داد و گفت «این منم و اون که هنوز غنچه است، پسرت علی.» و لبخند روی لبش آمد.

رفت طرف پله ها. پیاده روی امروز تمام شده بود. سالها بود این عادت را داشت؛ روزی سه بار، هربار نیم ساعت. کمی روی صندلی کنار تراس نشست و خستگیش را گرفت و رفت توی اتاق. تازگیها کسل بود. تاب و توانش کم شده بود. امروز سر سفره احساس می کرد حتا قاشق را به سختی دستش می گیرد. توی ادرارش هم لکه های خون دیده بود. دکترها از او آزمایش گرفته بودند و معده اش را آندوسکوپی کرده بودند. گفته بودند معده اش دوتا زخم دارد و همان ها خونریزی کرده اند. آنطور که فهمیده بودند بیماری داشت زود پیش می رفت. جراحی بهترین راه بود که می توانست جلویش را بگیرد و نگذارد درد بیشتر بشود. اول به احمدآقا و چندنفر از مسئولین گفتند. آنها که راضی شدند، به امام گفتند. امام گفت «هرطور صلاح است عمل کنید.»

ساعت هفت صبح دوم خرداد، برای عمل آماده اش کردند. شب قبل هم دو واحد خون به او زدند که کم خونیش را جبران کند. خانواده اش و چندنفر از نزدیکان پشت در اتاق منتظر بودند و عمل را از تلویزیون مدار بسته می دیدند. زخم بزرگ، جداره معده را نازک کرده بود. غدد لنفاوی کنار معده هم بزرگ شده بودند. قسمت میانی معده و قسمتی از کبد را که غده کوچکی داشت، برداشتند. دو ساعت طول کشید.

احمدآقا خبر سلامتی امام را ساعت دو بعدازظهر همان روز به مردم رساند. از شب قبل که گفته بودند قرار است امام را عمل کنند، مردم دست به دعا برداشته بودند. روزه نذر کرده بودند و ختم امن یجیب گرفته بودند. تصویر امام که روی تخت دراز کشیده بود و ذکر می گفت و آرام به اطراف نگاه می انداخت، نگرانیها را کم کرد. امام به موقع به هوش آمد و وضع عمومیش خوب بود. مردم نماز شکر خواندند و برای سلامتی امام گوسفندهای نذری را ذبح کردند. این چیزها که به گوش امام رسید، گفت «سلام مرا به مردم خوبمان برسانید و تشکر کنید. بگویید من انشاء الله به زودی جواب محبت ها را خواهم داد. از آنها بخواهید دعا کنند خدا مرا بپذیرد.»

دو روز بعد، از تخت بلند شد و روی صندلی نشست. می خواست خودش برود به دستشویی. اما ضعف داشت. تکیه اش را داد به دیوار. رنگش پرید. دکتر عارفی ترسید و دستپاچه گفت «امام حالش خوب نیست. کمک کنید بگذاریمشان روی تخت.» امام به دکتر نگاه کرد و گفت «آقای دکتر از شما بعید است. حال من خوب است. نگران نباشید.»

هر روز تیتر اول روزنامه ها و خبر اول، وضعیت امام بود که رو به بهبود است. همه امام را می دیدند که روی تخت نشسته، روی پاهایش که چهارزانو جمعشان کرده، شمد سفیدی کشیده و قران یا نمازهای نافله اش را می خواند. یا کنار تخت با همان سرم توی دستش به نماز ایستاده. هیچ کس از بحرانهایی که می گذشت، خبری نداشت. گاهی بی نظمی ضربان قلب و گاهی اختلال تنفسش دکترها را تا دم احتضار می برد.  

نه روز از عمل گذشته بود. این چند روز حبس مانده بود گوشه اتاق. خسته شده بود. دلش خواسته بود برود بیرون. به دکتر گفت و او قبول کرد. نمازش را توی حیاط خواند و همانجا ناهارش را خورد؛ ناهاری که از خانه برایش آورده بودند.

همه چیز خوب به نظر می رسید اما شمارش گلبولهای خون دکترها را نگران می کرد. شیمی درمانی را باید شروع می کردند. چاره ای نداشتند.

جمعه شب، سیزدهم خرداد شصت و هشت، منحنی قلب تغییر کرد. آزمایشها هم امیدوارکننده نبود. دکتر فاضل به احمدآقا گفت بیشتر پیش امام بماند و این روزها را از دست ندهد. از وقتی یادش می آمد، به خصوص بعد از آقا مصطفی، امام را هیچوقت تنها نگذاشته بود. چه برسد به این لحظه ها. می دانست او علی را خیلی دوست دارد. شاید شادترین لحظه هایی که امام را از همه چیز فارغ می دید، وقتی بود که با علی بازی می کرد. خواست علی را هم بیاورد. اما امام به تاکید گفت نمی خواهد این روزها او را ببیند. نمی خواست علی و هرچه می تواند دلبستگی برایش بیاورد، ببیند. بعد به احمدآقا سفارش کرد «مادرت جز خدا کسی را ندارد. مبادا برخلاف میلش کاری انجام بدهی.» احمدآقا یقین کرد پدر دیگر ماندنی نیست.  

آن شب خواست خانواده اش بیایند دورش. وقتی همه جمع شدند، گفت «این راه واقعا سخت است. مواظب اعمال و گفتار خودتان باشید.» بعد انگار خیالش آسوده شده باشد، گفت «دیگر کاری با شما ندارم. چراغ را خاموش کنید. هرکس می خواهد بماند و هرکس مایل است برود.» تا چراغ را خاموش کردند، امام بیهوش شد. دکترها دوبار به او شوک دادند. اما فایده نداشت. چشمها به صفحه ضربان قلب بود و لبها امن یجیب می خواند. ساعت ده و بیست دقیقه شب صدای گریه و شیون بلند شد. نوار قلب یک خط مستقیم  شده بود. اتاق را که خالی کردند، احمدآقا برگشت. می خواست با پدر تنها باشد. بالای سرش نشست. دست بر پیشانی او که هنوز گرم بود کشید. صورتش را بوسید. آهسته در گوشش نجوا کرد و گریست. امام آرام دراز کشیده بود.

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0