نمی دانم به این جور آدمها چه می گویند. بعضیها می گویند شیرین عقل و بعضی می گویند دیوانه. اما هیچ کدام از اینها نیست. کلاه بافتنی بنفش بلندی سر میکند. زمستان و تابستان سرش نمی شود. همیشه یک جليقه طوسی کهنه می پوشد و یک توبره پر از کبریت روی دوشش می کشد. کبریت می فروشد. همه ش دهانش می جنبد، انگار وردی می خواند. کلماتش را زیاد نمی شود فهمید.
چند وقت پیش یک نفر می خواست مهربانی کند. رفت جلو و با لبخند اسکناسی گذاشت کف دست او. انگار فحشش داده بودند. دادش در آمد. یارو را صدا زد و پول را پرت کرد و گفت «مگه من گدام!» من و خیلیهای دیگر برای اولین بار بود که صدایش را می شنیدیم و کلمات واضحی از او به گوشمان می خورد. معلوم بود خیلی دردش آمده.
از آن روز خیلیها به چشم احترام نگاهش می کنند و کبریتهایش را می خرند. مرد تنها و عجیبی است. کسی از او چیزی نمی داند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٢ ق.ظ توسط مریم برادران
