او حرف زد و گريه كرد، زياد . دلش پر بود . من فقط نگاهش می كردم . اين جور وقتها هيچ كاري بلد نيستم . فقط گهگاه دستمالي از كيفم بيرون مي آوردم و به دستش مي دادم تا باز هم گریه کند .
وقتي از هم جدا مي شديم ، مي خنديد . فكر كردم چقدر خوب است كه گاهي هيچ كاري نكنيم .
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۳ ب.ظ توسط مریم برادران
