مادر از سياست و اوضاع جامعه سر در نميآورد. صداي اخبار كه به گوشش ميخورد و حدس ميزد اتفاقاتي در حال وقوع است، بدون اينكه سرش را به تلويزيون بگرداند ميگفت: «يك روز اين مملكت را بدهند دست من تا بگويم چه كار بايد كرد.» حنانه هم به اين چيزها زياد فكر ميكرد. كوچكتر كه بود فكر ميكرد اگر روزي رئيس جمهور بشود چه كارهايي بايد بكند. بزرگتر كه شد دوست داشت فقط يك آدم پولدار باشد تا از دنگ و فنگ سياست در امان باشد و به اندازهي رئيس جمهور مهم و مفيد بماند اما حالا نه دوست داشت رئيس جمهور باشد و نه يك آدم ثروتمند. هر دو اينها ميتوانست برايش غرور بياورد و او دوست نداشت روزي برسد كه به فكر ديگران نباشد. دور و برش اينطور ديده بود.
رفته بود بنياد. قبل از اينكه چيزي بگويد، آقاي «ز» چپ چپ نگاهش كرد و گفت: «باز هم كه تويي! دست خودتان نيست. زياده خواه شدهايد.» زياده خواه! حنانه اين حرف را بارها شنيده بود اما اگر چيزي طلب ميكرد حق خودش ميدانست. به نيشخند تلويزيون را روي ميز كار او نشان داد و گفت: «شما يك تلويزيون رنگي توي دفتر كارتان داريد و ما حتا سياه و سفيدش را توي خانه نداريم. اگر پدر من و امثال من زنده بودند، نه شما اين دفتر كار را داشتيد و نه سر و كار من به شما ميافتاد كه اين حرفها را بشنوم.»
اگر پدر بود ... خبر آزادي اسرا را كه ميشنيد دلشوره ميگرفت «نكند بابا بين اين اسرا باشد؟» نه. او هرگز برنميگشت. لنجشان جلوي چشم چندنفر پودر شده بود اما اين دغدغه گوشهي ذهنش مانده بود. خيلي از كساني كه خانوادهشان انتظار آمدنشان را نداشتند برگشته بودند. حنانه خبر آزادي اسرا را كه ميشنيد دعا ميكرد پدر هرگز برنگردد. براي چه برگردد؟ براي كه برگردد؟ اگر اسير بود حتما با اميد برميگشت اما حالا مامان نبود. توفيق زندان بود. در حال دزدي او را گرفته بودند. خديجه و فاطمه و حنانه كه باهم بودند، خانهي امني از خودشان نداشتند. حتما اين چيزها را كه ميديد آرزو ميكرد كاش برنميگشت. حنانه به خاطر خود بابا برايش اين دعا را ميكرد.
کتاب حنانه
انتشارات روایت فتح
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥۱ ب.ظ توسط مریم برادران
