گذر لوطی صالح
باران نميباريد. قحطي آمده بود. مردم با امام جماعت بازار راه افتاده بودند طرف بيابانهاي اطراف كه نماز باران بخوانند. شايد آسمان رحمش آيد. بازار خلوت بود. لوطي داريهاش را گٍل دستش انداخت و انترش را كه روي شانهاش كز كرده بود نوازش كرد. به آسمان نگاه كرد. دريغ از يك تكه ابر!
صداي پاي جمعيت كه در سكوت ميآمدند او را از روي سكو پراند. حاج آقا جلوتر از بقيه ميآمد. چشمش به چشم نگران لوطي كه افتاد، انگار عقده دلش سر ريز شود، با غيظ گفت «همين شماها هستيد كه خشم خدا را براي مردم ميخريد. آخه انتر بازي ....»
مردم هم مثل لوطي بقيه حرف را نشنيدند. صداي زنگدار داريه كه روي دست لوطي ميرقصيد گوشها را پر كرد. اشكش ميريخت و ميخواند «رحمت حق بر گنهكاران خوش است...» ميزد و ميخواند و دانههاي باران كه شروع به باريدن كرده بود، با اشكش قاطي ميشد. بعد از آن ديگر كسي لوطي و انترش را نديد. اما اسم آن گذر شد گذر لوطي صالح.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥٦ ب.ظ توسط مریم برادران
