«داغ بی تسلي»
هر روز منتظر شنيدن خبری باشی و خبری نيايد. آنوقت بگذارند روزی به تو خبر بدهند که ديگر آرام گرفته ای و منتظر نيستی!
اينطور داغها خيلی سوز دارند. آدمهايی که هميشه با مرگ زيستهاند، آنرا به عينه جلوی چشمشان داشته اند، با آن خو گرفتهاند معمولا آدمهای بزرگی هستند که خيلی راحت با همه چيز کنار میآيند و خوب ميدانند کجا بايد از خير چيزی گذشت و کجا بايد پايداری کرد. کسانی که کنار اين آدمها زيستهاند هم خيلی چيزها بلدند. و می دانند انتظار چه طعمی دارد و قدر خيلی چيزها را بهتر از هرکس میشناسند. اما آخر باز هم غافلگير میشوند. مرگ هرچقدر هم نزديک اتفاق بزرگ و غافلگيرکنندهای است. چرا؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٥ ق.ظ توسط مریم برادران
