و خدا واحد بود.
خلقت تمام شد. جمعه بود؛ نوبت انتخاب ليلي و مجنون. هر دو بر سر راه انتخاب بودند. همه چيز را تا ته ديده بودند. او نشانشان داده بود.
ديده بودند خطرهاي راه را، رنجها و غمهاي خود را كه از رنج ديگري ميديدند. ديده بودند گرماي روشن زندگي را كه همه تاريكيها را ميبرد و سرما را ذوب ميكرد. مسير گرچه سنگلاخ، نهايتش حقيقت بود؛ نور. غمهايشان شاد بود.
مجنون دلش قرار نداشت. غم ليلي را ديدن برايش احتضار مرگ بود و نبود ليلي احتضار زيستن بي نور و گرما. و ليلی غرقه در روشنی و گرمی نور.
جمعه بود، روز آخر. مجنون در تنهايي خويش انتخاب كرد و ليلي در تنهايي مجنون.
جمعه بود، شب آخر، شب قدر.
انتخاب كردند، مجنون فرض آسايش ليلي را و ليلي شوق وحدت را.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٤ ب.ظ توسط مریم برادران
