برايش حنا آورده بود . با دست خودش حنا را گذاشت به کف دستهای او و روی سرش را مسح کشيد . می خواست او را برای خودش عقد کند . می خنديد و می گفت : «منوچهر ما که با هم زن و شوهريم .» اما او اصرار داشت همه چيز را از اول شروع کنند . با خودش فکر کرد این چند وقت که منوچهر شهید شده ، هر وقت به دیدنش می آید چه قدر جدی است . شاید چون ... . خنده اش گرفت . انگار حسادتش بیشتر هم شده است !
خودش را توی آینه نگاه کرد. خواب خوشی دیده بود . نشانه اش هم مانده بود . حای مسح روی سرش قرمز شده بود . پسرش علی خندید و گفت : «حنای بابا عجب رنگی داده .»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۳ ب.ظ توسط مریم برادران
