انگار هر چه قريب تر غريب تر
يکی بود که هميشه خودش رو گم میکرد. خسته شده بود. با يک نفری درد دل کرد و مشکلش را گفت. او هم بهش يه راه نشون داد: «يه کدو بنداز گردنت. هر وقت گم شدی دنبال کدو بگرد. کدو هم که به گردن خودته، پس خودت رو پيدا میکنی.» به نظرش عالی بود. همين کار رو کرد.
يه روز که يه گوشه خوابيده بود، يه مردم آزار اومد و کدو رو از دور گردن او برداشت. مرد که از خواب بلند شد، احساس کرد خودش رو گم کرده. همينطور که داشت دنبال کدو میگشت چشمش افتاد به کسی که کدوش رو برداشته بود و انداخته بود گردن خودش. جا خورد. به او گفت: «اگه من توام، پس کو کدوی گردنم؟ اگه تو منی، پس من کيم؟»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱۱ ق.ظ توسط مریم برادران
