مثل آب
ليلي دوتا خط موازي كشيد و دوتا آدمك. داشت فكر مي كرد اين نقشه خدا بود كه او و مجنون را روي دو خط موازي گذاشت.
دخترك سرك كشيد روي كاغذ ليلي.
پرسيد «اينا چيه؟»
ليلي گفت «دوتا آدم كه دارن دو طرف يه جاده (شايد هم يه دره!) راه مي رن.»
دخترك پرسيد «چرا هر دوشون يه طرف نيستن؟»
ليلي نمي دانست چطور بگويد. خيلی وقتها جوابهای به ظاهر ساده، سالها طول میکشيد که به ذهنش برسد. فقط گفت «از اين طرف به اون طرف فاصله رفتن، راحت و ساده نيس. شايد هم اين دوتا اينطوری بنظرشون مياد! نمیدونم.» درست يا غلطش را نمی دانست.
دخترك كمي نگاه كرد و از توي كيفش يك جعبه مداد رنگي برداشت و با مداد آبي فاصله بين آنها را رنگ كرد. خنديد و به ليلي نگاه كرد و گفت «حالا درست شد. اينا شنا كردن بلدن؟» بعد انگار فهميد كه ليلي دنبال جواب میگردد، با تاكيد گفت «اگه بلد نيستن، ياد گرفتنش كار سختي نيست ها.»
و ليلي خنديد. باز هم كسي سر راهش آمده بود كه چيزي نشانش بدهد. انگار قفلي برايش باز شده بود. ليلي فهميد گاهي نقشه هاي خدا براي اين است كه آدمها راههاي جديد را پيدا كنند و نگاهشان را بگردانند سويي ديگر و سعی کنند جور ديگر ببينند. شايد خدا آدمهايي را دوست دارد كه به اين بازيها قدم بگذارند و دچار شوند. ليلي هم خدا و بازيهايش را دوست دارد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥۸ ب.ظ توسط مریم برادران
