وقتی نیست ...


 

پدر مجنون دوره افتاده بود و دست از سر خدا برنمي‌داشت كه «خدايا عشق ليلي را از سر پسرم بينداز.» حتا او را با خود به حج برد كه خدا رحمش آيد و به ريش سفيدش و حرمت حرمش چنين كند. اما مجنون باز هم هماني بود كه بود. (يعنی خدا حرمت نگه نداشت؟ چرا. اما حرمت دل که بزرگتر بود. اميد بود پدر مجنون هم اين را بشناسد.) با همه‌ی جايي كه پدر در دل مجنون داشت، به پدر گفت «بخواه كه خدا اين عشق را شمشير قتلم كند.»

مجنون از ليلي مي‌گفت و مي‌گفت و همه انگشت حيرت مي‌گزيدند. روز به روز عطششان بيشتر مي‌شد كه بدانند ليلي كيست. و ديدند. آنروز روز تلخي بود. تلخ بود؟ مي‌خواستند تلخ باشد. اما نشد. مجنون ايستاد و گفت: «اگر در گوشه‌ي چشمم نشينيد/ بجز از خوبي ليلي نبينيد» و باز همه را ساكت كرد. ليلي فقط نگاه مي‌كرد. نمي‌توانست خرده بگيرد. آنها نمي‌دانستند ليليِ مجنون، كيست چون چشم و دل مجنوني نداشتند. (بعضي چيزها يافتني است، نه گفتني.)

 

ليلي را از مجنون دور نگه داشتند. به اين اميد كه چشمش او را نبيند و هوايش از دل مجنون برود. اما ليلي هميشه در چشم مجنون بود. براي مجنون، ليلي وقتي از چشمش مي‌افتاد كه از دلش برود. چشم و دل او يكي بود. ليلي اين را مي‌دانست و صبوري مي‌كرد. مي‌دانست دلايل دل آنقدر محكم هستند كه نمي‌شود روي آن پا گذاشت. ليلي با دلش رو راست بود. رويش را از خورشيد نمي‌پوشاند. هرچند گرماي خورشيد گاه سوزاننده بود؛ سوزشي بَرد و سلام.

 

همه چيز آرام بود. ليلي به راه خويش، مجنون به كار خويش. همه راضي بودند. براي مجنون هزار ليلي نشان كردند؛ هريك به هنري آراسته، بي‌نظير. اما ليليِ او نبودند. مجنون راضي مي‌شد؟

ليلي اما به كم راضي نبود. اينكه جلوي بزرگي بنشيند و صله‌اي ناچيز بخواهد، راضيش نمي‌كرد. نگاه خدا را مي‌شناخت. اگر نمك آشش از او مي‌رسيد، گره دلش هم از جانب او بود. بعضي، به زيور حكمت مزين، به گوشش مي‌خواندند «مرز وسوسه و حق كار هر كسي نيست.» و غافل بودند ليلي هركسي نبود. خدا عقل ليلي را محك دلش قرار داده بود؛ محكي سخت عظيم كه خبر روشني دل را مي‌داد. ليلي آموخته بود محكم قدم بردارد و شايد اين محكم بودن براي بعضي‌ها ترديد مي‌آورد! ليلي مي‌دانست ترديد آدمها نه از ليلي است و نه از راه او. از چيزي بود كه از آن مي‌ترسيدند (از چه چيز؟ از چيزي كه نمي‌دانستند.) خورشيد راه ليلي هميشه روشن بود و ترديدها را مي‌برد. آن روز مي‌رسيد. اما آن روز كه همه چيز براي ديگران روشن شود كي مي‌رسيد؟ خيلی دور نبود.

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0